|
نگارش یافته توسط برنامه عصر رهایی
|
|
24 فروردين 1388 ساعت 16:33 |
ملاّ محمّد باقر، نظر به اخلاصي كه به امام عصر(ع) داشت، باغي در ساحل هنديه و در بعضي نواحي مسجد سهله احيا و غرس كرده بود كه آن را به نام نامي آن بزرگوار «صاحبيّه» نام كرده بود. [ايشان] به جهت مخارج آن باغ و ضعف كسب و كثرت عيال، در اواخر كار مديون و پريشان حال شده بود تا آنكه ...
يكي از ارادتمندان و دوستداران امام عصر(ع) مرحوم «ملاّ محمد باقر دهدشتي بهبهاني» بوده كه از راه استنساخ و كتابت و كتابفروشي در صحن مطهّر اميرالمؤمنين علي(ع) روزگار خود را در كمال قناعت و پارسايي ميگذرانيده است.
محمّد باقر، به سبب راست كرداري، صفاي باطن و عشق سرشار به پيامبر(ص) و خاندان او، خصوصاً امام زمان(ع)، با توفيقات ربّاني، چند بار در عالم خواب و بيداري به ديدار آن «منظومة مهرباني» شرفياب ميشود و گرفتاريها و بدهكاريهايش، با نگاه عنايت و نظر كرامت حضرتش مرتفع ميگردد.
در اين نوشتار به دو مورد از آن عنايات و توجّهات اشاره ميشود. يكي از اين تشرفات كه موضوع سخن ماست، در زمان آن مرحوم به قدري معروف و مشهور شد كه ذكر آن در همه جا بر سر زبانها افتاد و همگان از عنايت امام زمان(ع) نسبت به محمدباقر سخن ميگويند. اين داستان دو قهرمان دارد، يكي ملا محمدباقر بهبهاني و ديگري مرحوم آيتالله سيّد اسدالله شفتي اصفهاني؛ از مراجع بلندپايه و پُر آوازة اصفهان. در اينجا نخست هر دو بزرگوار به اختصار معرفي شده و به گوشهاي از مقامات معنوي ايشان جهت آشنايي هر چه بيشتر خوانندگان، نگاهي گذرا ميشود و بعد داستان تشرّف و قضاياي مربوط به آن ميآيد.
ملاّ محمّد باقر بهبهاني از «ملاّ محمّد باقر دهدشتي بهبهاني» چيز زيادي در تذكرهها و تراجم زمانِ وي و بعد از آن نيامده است، جز اينكه، مردي بوده به زيور صلاح و تقوا آراسته، وسيلة معاش خود را شغل كتاب فروشي قرار داده، روزها در حجرة كُنجِ شرقي صحنِ مطهر مينشسته، كتاب معامله مينموده و مدفن او هم بنابر وصيّت وي در همان مكان واقع شده است.
او در بسياري از مجالسِ تعزية خامس آل عبا(ع) قُربةً اليالله و از روي تيمّن و تبرّك، بدون غَرَض دنيايي و فايدة نفساني ذكر مصايب ميكرد و چون نيّت خالصي داشت [در شنوندگان] تأثير تمام ميگذاشت.
[با آنكه] در عبارات عربي دستي نداشت [و ماهر نبود] با اين حال؛ توفيق ربّاني شامل حالش شد و كتابي بزرگ به زبان عربي در حالات چهارده معصوم نوشت كه مقبول اهل نظر و مطبوع طبع علماي معتبر گرديد، به طوري كه در زمان حيات خود او، جمعي از كاتبان مشغول استنساخ از كتاب او براي علماي بزرگ معاصر و افاضل طلّاب بودند و جزء آخر (جلد آخر) آنكه در حالات حضرت حجّت(ع) بود مُفصّلتر از ساير مجلّدات آن گردآوري گرديده بود، به سبب اهتمامي كه در جمع اخبار اين باب از كتابهاي شيعه و اهل سنّت داشت.1
اين همة مطالبي است كه مرحوم ميثمي عراقي در دارالسلام، دربارة «ملاّي بهبهاني» قبل از ذكر تشرّف وي آورده است.
مرحوم محدّث نوري در «نجمالثاقب» از وي با اوصاف صالح، با ورع، متّقي و متتبّع نام برده،2 مرحوم آيتالله نهاوندي در «عبقريالحسان» او را عالم، فاضل و ارادتمند امام عصر(ع) معرفي كرده3 و علامهشيخ آقابزرگ تهراني از ايشان با القاب متّقي و با ديانت ياد كرده است.4
مرحوم علي دواني، در كتاب «وحيد بهبهاني» در بخش مشاهير علماي بهبهان، از «اعلام الشيعة» آقا بزرگ تهراني نقل كرده است: «وي در صحن اميرمؤمنان تجارت كتاب داشت و مردي متقي و با ديانت بود. همچنين از فرزند وي ـ حاج علي محمّد كتابفروش ـ نقل كرده كه پدرش آقا محمدباقر، سه بار تمام دورة كتاب «جواهر» را به خطّ خود نوشته، با اُجرت آن امرار معاش ميكرد و بر اثر كثرتِ مطالعه و مراجعه به كتب و كتابت بسيار، ملكة تأليف يافت و كتاب «الدّمعة الساكبة» را در پنج جلد تاليف كرد كه بسياري از علماي اعلام بر آن تفريظ نوشتند. علامه تهراني نوشته: «حاج محمّد باقر خوابهاي صادقهاي دارد كه محدّث نوري آن را در «جنّةالمأوي» نقل كرده و از كساني است كه در مسجد سهله به شرف ملاقات امام زمان(ع) نائل آمده، امّا آن حضرت را در آن وقت نشناخته است».5
خوب است در اينجا تنها كتاب وي را به اختصار معرفي كنيم.
اشكريزان (الدّمعـة الساكبـة) اين اثر، كه نام كامل آن «الدّمعة الساكبة في أحوال النبي و العترة الطاهرة(ع)» است، به معني «اشك ريزان در مصائب پيامبر(ص) و خاندان پاك»، ميباشد. اصل كتاب چنانكه اشارت رفت، به زبان عربي در مناقب و مصائب چهارده معصوم(ع) و مثالب دشمنان ايشان است. مؤلف در تأليف كتاب، از پارهاي منابع بهره برده كه اكنون در دسترس نميباشند و احتمالاً دستبرد روزگار آنها را از بين برده است. عدهاي از علماي برجستة زمان مانند ميرزا حبيبالله رشتي، سيّد حسين كوهكمرهاي، سيّدعلي بحرالعلوم، فاضل ايرواني و آل كاشف الغطاء، بر اين كتاب تفريظ نوشته و آن را ستودهاند. بهبهاني انگيزة خود را از نوشتن اين كتاب، اختصار كتابهاي فضايل و مقاتل و نادرستي پارهاي از مطالب كتابهاي مطوّل در اين حوزه ذكر كرده است. اين كتاب نخستين بار در سال 1306 ق. در تهران چاپ سنگي شد و پس از آن چند بار ديگر نيز در تهران و تبريز به چاپ رسيد.6
سيّد اسدالله شفتي اصفهاني سيّد اسدالله متولد 1227 ق. معروف به حجّتالاسلام ثاني بيدآبادي؛ فرزند سيّد محمدباقر شفتي، مرجع بلندآوازه، بنيانگذار مسجد سيّد اصفهان و متنفّذترين مقام معنوي در روزگار خود است. سلسلة نسب اين سيّد به امام موسي كاظم(ع) ميرسد. سيّد اسدالله در محلة بيدآباد اصفهان متولد و به همين سبب به بيدآبادي معروف شد. وي در محضر پدر بزرگوارش تربيت يافت. پس از فراغت از مقدمات تحصيل به نجف اشرف عزيمت كرد و آنجا در محضر شيخ محمّد حسن نجفي ـ صاحب جواهر ـ و شيخ مرتضي انصاري و ديگر بزرگان به تحصيل پرداخت. وي چنان رنج آموختن را بر خود هموار ساخت كه مراتب علمي (اجازة اجتهاد) و مقام زهد او را استاد گواهي داد و سرانجام به مقامات بلند علم و عمل موفق گرديد. چون سيّد محمدباقر شفتي (پدر) از مقام و موقعيّت فرزند آگاهي يافت در سال 1260 ق. او را به اصفهان فرا خواند. پسر هم پذيرفت و به زادگاه خويش بازگشت و به تدريس، تعليم و امامت پرداخت تا آنكه مردم، پسر را بر پدر ترجيح دادند و هزاران نفر در جماعت به وي اقتدا ميكردند. سيّد اسدالله، بعد از مرگ پدر، مرجعيّت تامّ يافت و پس از چندي دوباره به عتبات عاليات بازگشت. وي در آنجا چند طرح مهم، مثل رسانيدن آب فرات به نجف را به سامان رسانيد و با پيگيريهاي خود، فرات را در نجف جاري ساخت. همچنين (مسجد سهله) را هم تعمير كرد. سيّد پس از چندي به ايران بازگشت و به خدمات ديني و علمي خود اشتغال ورزيد، تا آنكه ديگربار در سال 1290 ق. شوق و جاذبة نجف او را به خود خواند و براي آخرين بار عازم عتبات گرديد، امّا قبل از رسيدن به صحن و سراي علي(ع) در منطقة كرند دعوت حق را لبيك گفت و به ديدار حق شتافت. مردم پيكر پاك او را پياده به نجف بردند و در مقابل قبر استادش ـ شيخ مرتضي انصاري ـ به خاك سپردند. از سيّد آثاري چند در فقه، اصول و شرح زيارت عاشورا بر جاي مانده است. ايشان گذشته از مراتب شامخ علمي و معنوي، از حُسنِ خط و قوّة شاعري نيز برخوردار بود.7
مرحوم حاج شيخ عباس قمي در شرح حال مختصري كه از ايشان در «فوائد الرضويه» نوشته، از وي با القابي مانند «سيّد سند» و «فخرالفقهاء الاعلام» نام برده، مينويسد: «او از بزرگترين شاگردان [آيتالله] شيخ محمّد حسن نجفي ـ صاحب «جواهر الكلام» ـ بود. والد بزرگوارش عنايتي تام به او داشت و مردم را به اجلال او تحريص ميكرد. همة مردم به جلالتش اتفاق نظر داشته، او را به ورع ( = پارسايي)، تقوي، علم و حلم ستودهاند».8
تنكابني نيز در «قصص العلماء» او را در اخلاق، زهد و فقاهت از بزرگان روزگار دانسته و آورده است: «سيّد اسدالله، بر اساس عادت مورثي از نياكانش، نيمه شبان تا به سحر در مكانهاي خلوت به دعا، مناجات، گريه و عبادت مشغول است و در [مقام] خوف از خداوند براي او مانندي نيست».9
كرامتي از مرحوم شفتي اصفهاني مرحوم ميثمي عراقي در «دارالسلام»، ذيل تشّرف باغ صاحبيّه، اين كرامت را دربارة «سيّد» كه براي خود او اتفاق افتاده چنين بازگو ميكند:
«من در زمان حيات سيد با او معاشرت و آميزشي نداشتم، تا آنكه او آب فرات را به نجف آورد و در اين باب اهتمام كرد. بعد از اتمام نهر، [ايشان] از اصفهان، به ارادة [حضور] در نجف اشرف بيرون آمد امّا در اثناي راه وفات كرد و جنازة او را به آنجا آوردند و در باب قبلة صحن مطهر، مقابل مقبرة شيخ مرتضي انصاري ـ طاب ثراه ـ دفن نمودند. حقير هرگاه از آن باب عبور ميكردم، در وقت دخول ـ به خاطر رعايت حقّ عالِم از براي شيخ استاد و به هنگام خروج، به جهت رعايت حق تشريب (=آبرساني) براي سيّد، فاتحهاي ميخواندم تا اينكه روزي از روزها در امر معاش به مشكل و سختي برخوردم و راه چاره بسته گرديد. وقت خروج از صحن مطهر، چون به نزديك قبر سيّد رسيدم [به ناگاه] ملتفت و ملهم شدم كه بايد تدبير اين مشكل را بر عهدة سيّد گذاشت و اگر سيّد آن مشكل را كفايت نكرد، ديگر نبايد براي سيّد فاتحهاي بخوانم، زيرا كسي كه در عالم ارواح اين قدر، قدرت ندارد نبايد براي او فاتحهاي مخصوص خواند. اين سخنان را با خود گفتم و رفتم، اتفاقاً همان شب در خواب ديدم كه شخصي [به در خانة ما آمد] و پولي آورد و گفت: اين را سيّد فرستاده است.
پس از بيداري، شخصي آمد و به قدر حاجت [براي من] پولي آورد و داد و رفت، دانستم كه اين حواله از همان جناب بوده است. [پس از اين قضيّه] حسنظنّ من نسبت به سيّد، زيادتر از سابق گرديد و رشتة فاتحه را قطع نكردم».10
باغ صاحبيّه مرحوم علاّمة ميثمي عراقي ماجراي باغ صاحبيّه را خود از زبان ملاّ محمّدباقر بهبهاني شنيده و چنين نقل نموده است: «ملاّ محمّد باقر، نظر به اخلاصي كه به امام عصر(ع) داشت، باغي در ساحل هنديه و در بعضي نواحي مسجد سهله احيا و غرس كرده بود كه آن را به نام نامي آن بزرگوار «صاحبيّه» نام كرده بود. [ايشان] به جهت مخارج آن باغ و ضعف كسب و كثرت عيال، در اواخر كار مديون و پريشان حال شده بود تا آنكه چنان اشتهار يافت كه حضرت صاحبالامر(ع) «باغ صاحبيّه» حاج ملاّ محمّد باقر را خريدار شده و پس از زماني مشهور گرديد كه آن حضرت قرض او را ادا نموده [است].
اتفاقاً در آن اوقات كه سيّد جليل، حاج سيّد اسدالله شفتي اصفهاني در نجف بود، حقير چون فراغت و معاشرت با مردم نداشتم در مقام تحقيق بر نيامدم تا آنكه سيّد مذكور هم از نجف به اصفهان رفتند و زماني بر اين گذشت. [از قضا] روزي در مسجد شيخ نعمت طُرَيحي ـ كه نزديك خانة حقير است ـ مجلس ختم و فاتحهاي برقرار بود و حقير هم براي فاتحه به آنجا رفتم و حاج ملاّ محمّد باقر را در آنجا ديدم. پس از ختم و تفرقة مردم، مسجد خلوت گرديد و حقير هم از براي خود فراغتي ديدم، از آنجا كه ذكر واقعة [باغ صاحبيّه] به صورت مختلفي مسموع ميگرديد، شرح واقعه را از «حاج ملاّ محمّدباقر» پرسيدم و [ايشان] به اين نهج (= ترتيب) تقرير نمود:
من به خاطر بدهكاريها و گرفتاريهايي كه اين اواخر پيدا كردم، مضطرب بودم كه مبادا مديون و بدهكار به مردم بميرم. لذا از آنجايي كه اين باغ را به نام ايشان كرده و همچنين جلد آخر كتاب خود را «الدمعة الساكبة» در احوال ايشان نوشته بودم به امام عصر(ع) متوسّل گرديدم. روزي يكي از باغبانهاي اين باغ ـ كه پيرمردي يزدي و صالح است ـ و روزها در آنجا باغباني كرده، شبها در مسجد سهله، بيتوته مينمايد، آمد و گفت: «امروز بعد از نماز صبح در سكّوي وسط حيات مسجد نشسته بودم كه ناگاه شخصي آمد و گفت: «حاج ملاّ محمّد باقر اين باغ را نميفروشد؟» گفتم: تمام آن را نه، امّا گويا قسمتي از آن را چون قرض دارد ميخواهد بفروشد.
آن شخص گفت: «پس تو نصف آن را از جانب او به مبلغ يكصد تومان به من بفروش و پول آن را بگير و به او برسان». عرض كردم: بنده وكالتي از او در فروش باغ ندارم.
گفت: «شما بفروش و پولش را بگير، اگر اجازه نداد، پول را برگردان».
عرضه داشتم: براي معامله بايد سند و شهودي در كار باشد و تا خود او حاضر نباشد، درست نيست.
فرمود: «ميان من و او سند و شهودي لازم نيست» و هر قدر اصرار كرد قبول نكردم، سرانجام گفت: «من پول را به تو ميدهم و تو را در خريد باغ وكيل ميكنم اگر حاجي فروخت، براي من بخر و الّا پول را برگردان».
با خود گفتم: گرفتن پول مردم هزار دردسر دارد، به همين خاطر قبول نكردم و عرض كردم: من همة روزها، صبح در اينجا هستم، نظر او را ميپرسم و پاسخ را به شما ميرسانم. آن شخص با شنيدن اين پاسخ برخاست و از مسجد خارج شد.
حاج ملاّ محمّد باقر گفت: «چون باغبان يزدي اين جريان را براي من تعريف كرد [ناراحت شدم] و گفتم: چرا باغ را از طرف من نفروختي؟ چرا معامله را قبول نكردي؟ [تو كه ميداني] من به تنهايي از عهدة مخارج اين باغ بر نميآيم و از طرفي هم بدهكارم، تازه هيچكس تمام باغ را به اين قيمت نميخرد تا چه رسد به نصف آن؟
پيرمرد يزدي گفت: تو در فروش باغ به من اجازه و وكالتي نداده بودي و من هم دخالت و فضولي را مناسب [شأن] خود نديدم، حالا كه خودت راضي هستي، اگر فردا ـ كه موعد پاسخ است ـ آمد، به او ميگويم.
به باغبان گفتم: هر طور شده او را پيدا كن و معامله را انجام بده. هر جور كه او ميخواهد من راضيام و مضايقهاي ندارم و اگر هم خواست با هم به نجف بياييد تا نزد هر كس كه او ميخواهد برويم و معامله را به آخر برسانيم.
فردا باغبان آمد و گفت: هر چه در سكّوي مسجد منتظر ماندم، نيامد.
به او گفتم: او را قبلاً جايي نديده بودي، نميشناسي؟
گفت: تا به آن روز، او را نديده بودم و شناختي هم از وي ندارم.
گفتم: خوب، برو نجف، و در مسجد و باغهاي اطراف آن جستجويي كن شايد او را بيابي، يا بشناسي.
باغبان رفت و پس از مدتي برگشت و گفت: از هر كس سراغ او را گرفتم، نشناختند و از او خبري به دست نياوردم.
من هم نااميد و خيلي ناراحت و متاسّف شدم، زيرا اگر اين معامله انجام ميگرفت هم بدهيهاي من پرداخت ميشد و هم مخارج باغ سبك ميگرديد. تا اينكه پس از تأسف و تحيّر و گذشت مدّتي از آن جريان، شبي در مورد بدهكاريها و گرفتاريها و پريشاني احوال خود فكر ميكردم كه خواب مرا در ربود. اتفاقاً در خواب ديدم كه شرفياب خدمت مولاي خود، حضرت صاحبالامر(ع) هستم و آن بزرگوار به من توجّهي كرده، فرمودند: «حاج ملاّ باقر! پول باغ نزد حاج سيّد اسدالله ميباشد، برو از او بگير!»
اين سخن را بفرمود و من از خواب بيدار شدم و [به سبب ديدن اين خواب] خيلي خوشحال و مسرور گرديدم.
امّا بعد از كمي تأمل با خود گفتم، شايد اين خواب، از باب حديث نفس و اثر خيال بوده باشد و اظهار آن به سيّد، باعث بدگماني او نسبت به من بشود و تصوّر كند كه نقل اين خواب را وسيلة درخواست كمك از او كردهام، زيرا من براي تصديق اين مدّعا و اثبات اين ادّعا، چيزي در دست ندارم. امّا دوباره با خود گفتم: سيّد مرد بزرگي است و مرا ميشناسد و ميداند كه من اهل اين حرفها نيستم، ضمناً ديدن سيّد و حكايت خواب هم ضرري ندارد، زيرا من دروغي نگفتهام تا نزد خدا مؤاخذه شوم.
خلاصه آنكه مصمّم شدم، نزد ايشان بروم و خواب خود را براي او تعريف كنم. خانة سيّد در مسير مغازة كتابفروشيام بود. به همين خاطر، به نيّت ديدن سيّد بعد از نماز صبح به طرف مغازه به راه افتادم.
به در خانة سيّد كه رسيدم، توقفي كردم و آهسته حلقة در را به صدا درآوردم. ناگهان صداي ايشان از ايوان بالاي خانه بلند شد كه ميگفت: «حاج ملاّ محمدباقر هستي، بايست كه آمدم».
چون صداي سيّد را شنيدم با خود گفتم، شايد از روزنة سر كوچه، مرا ديده است. سيّد سريعاً ـ در حالي كه لباس راحتي در تن داشت ـ از پلّه پايين آمد و در را باز كرد. [و قبل از آنكه صحبتي شود و يا من خواب خود را براي او تعريف كنم] كيسة پولي را در دست من نهاد و فرمود: «كسي نداند» بعد هم بدون اينكه چيزي بگويد در را بست و رفت.
چون كيسه را آوردم و پولها را شمردم، دقيقاً يكصد تومان در آن بود. و تا زماني كه سيّد اسدالله شفتي اصفهاني زنده بود اين واقعه را به كسي نگفتم، اگرچه از تقسيم آن پول به طلبكاران و از قراين ديگر، بعضي از افراد آگاه شده بودند و براي يكديگر نقل ميكردند. تا اينكه بعد از فوت سيّد، اين خبر كاملاً انتشار يافت».11
علامه آقا بزرگ تهراني در پايان ماجراي باغ صاحبيّه آورده: «اين باغ تا ساليان دراز در دست او و بعد از وي در دست فرزندان او بود و مردم كه جريان را ميدانستند به قصد تبرّك به آن باغ ميرفتند و از ميوههاي آن ميخوردند و من امروز [دقيق] نميدانم كه آن باغ حالا كدام است و چه شده و در دست كيست.»12
شفاي فرزند به عنايت امام عصر(ع) اين قضيّه از «نجمالثاقب» نوري روايت ميشود و علامه آن را از زبان خود او شخصاً شنيده، به دنبال آن نوشته، مرحوم محمّد باقر بهبهاني هم اين واقعه را در كتاب «الدمعة الساكبة» خود در احوال حضرت حجّت(ع) آورده است:
«از معجزات آن حضرت كه خود مشاهده كردم، آن بود كه تنها فرزند پسرم ـ علي محمد ـ بيمار شد و بيماري او رو به افزايش بود و اين جريان بر حزن و اندوه من ميافزود تا اينكه از عافيت و بهبودي او نااميد شدم و كار بدانجا رسيد كه از سادات و علما براي او طلب شفاعت ميكردم. بيماري او ده روز به طول انجاميد و شب يازدهم [وضعيت] او سخت و حالش سنگين و اضطراب و التهابش شديد شد. راه چاره بر من بسته شد و به حضرت قائم(ع) پناه و التجا بردم. از نزد بيمار با نگراني بيرون رفتم و بر بالاي بام خانه، بيقرارانه به آن جناب متوسّل گرديدم و با ذلّت و مسكنت او را ميخواندم: «يا صاحبالزّمان أغثني يا صاحبالزّمان أدركني» [پس از توسل به آن حضرت] از پشت بام به پايين آمدم و نزد پسر رفتم، و پيش روي او نشستم. ديدم نفس او ساكن [شده] و حواسش به جا است و عرق [عافيت] كرده و به دنبال آن كاملاً خوب شد، پس خدا را بر اين نعمت بزرگ شكر كردم».13
منبع: ماهنامه موعود
نقل قول این متن | تعداد مشاهده :1055
Powered by IranSohrab -Mahmoud Ghoochani v.1.4 |