روزی چاقوی استاد که خیلی به آن علاقه داشت، گم می شود و وی هر چه می گردد آن را پیدا نمی کند و به تصور آنکه بچه هایش برداشته و از بین برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانی می شود، مدتی بدین منوال می گذرد و چاقو پیدا نمی شود. و عصبانیت آقا نیز تمام نمی شود.
ملاّ محمّد باقر، نظر به اخلاصي كه به امام عصر(ع) داشت، باغي در ساحل هنديه و در بعضي نواحي مسجد سهله احيا و غرس كرده بود كه آن را به نام نامي آن بزرگوار «صاحبيّه» نام كرده بود. [ايشان] به جهت مخارج آن باغ و ضعف كسب و كثرت عيال، در اواخر كار مديون و پريشان حال شده بود تا آنكه ...
جمعي از برادران مورد اطمينان من، خبر دادند كه در اطراف شهر حلّه، شخصي به نام «اسماعيل بن عيسي بن حسن هرقلي» در قريهاي به نام هرقل زندگي ميكرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را نديدم. امّا فرزند او، شمسالدين را ديدم و او حكايت پدرش را براي من اينگونه نقل كرد كه:
رو به من کرد و پرسيد: نماز امام زمان(ع) را چطور ميخوانند؟ با تعجب پرسيدم: حالا چي شده که ميخواهي نماز امام زمان(ع) را بخواني؟ گفت: نذر کردهام و بعد لبخندي زد. گفتم: بايد مفاتيح را بياورم. مفاتيح را آوردم و از روي آن چگونگي نماز را خواندم. نماز را که خوانديم، گفت: برو هرچه زودتر بچهها را خبر کن.
جمعی از موثقین نقل کردند: « مدتی بحرین تحت نفوذ خارجیان بود. آنها مردی از مسلمانان را حاکم بحرین کردند تا شاید به علت حکومت کردن شخصی مسلمان، آنجا آبادتر شود و به حالشان مفیدتر واقع گردد. آن حاکم از ناصبیان (کسانی که با اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم دشمنی می ورزیدند) بود.
پدر آيت الله بهجت در سن 16-17 سالگي بر اثر بيماري وبا در بستر بيماري مي افتد و حالش بد مي شود به گونه اي كه اميد زنده ماندن او از بين مي رود وي مي گفت: در آن حال ناگهان صدايي شنيدم كه گفت:« با ايشان كاري نداشته باشيد، زيرا ايشان پدر محمد تقي است. » ولادت آيت الله العظمي محمد بهجت فومني در اواخر سال 1334 ه.ق. در خانواده اي ديندار و تقوا پيشه، در شهر مذهبي فومن واقع دراستان گيلان، چشم به جهان گشود. هنوز 16 ماه از عمرش نگذشته بود كه مادرش را از دست داد و از اوان كودكي طعم تلخ يتيمي را چشيد. ادامه مقاله...